
باور کنيد که بر اساس ِ احساساتم نمی گويم ، اما کاش همه یِ ايرانيان کرمانشاهی بودند . اگر کسی می خواهد معنایِ واقعیِ مهمان نوازی و انسان دوستی را بداند ، حتما بايد سری به کرمانشاه بزند.
الان تهران هستم . ديشب از کرمانشاه حرکت کردم . ديروز به سختی توانستم خداحافظی کنم .کاوه نازنين تا پای ِ اتوبوس آمد . برايم آب معدنی خريد و با همان نگاه ِ گرم و صميمی بدرقه ام کرد.
قبل از آمدن ، در خانه دلگير بودم از جدايی . مادر آخرين شام را هم با سليقه تدارک ديده بود . غذا از گلويم به سختی پايين می رفت .گريستم . دستِ مادر را بوسيدم و به خاطرِ محبت هایِ بی دريغش از او تشکر کردم . اما تشکرِ من ذره ای از آن همه محبت را هم جبران نمی کند.
در مسيرِ خانه تا ترمينال ، هر ثانيه که می گذشت و به ترمينال نزديک تر می شديم ، انگار تکه ای از جگرم را به آتش می کشيدند .
سرويس های ِ اتوبوسی که من در اين سفر استفاده کردم ، اصلا خوب نبودند . آمدن از شيراز از شرکتِ گيتی پيما بليط گرفتم که 4-5 تا راننده و شوفرِ معتاد داشت که هر ثانيه به ثانيه هم برای ِ اين که اتوبوس پر شود ، مثلِ اتوبوسِ درون شهری،در بين راه ترمز می کردند.مسافران هم واقعا رعايت نمی کردند.پشت سرم دو زن و دو مردِ ترک بودند که بلند بلند حرف می زدند و مدام صلوات و دعا می خواندند . تا وقتی که خوابشان برد ، شکنجه يِ ِمضاعفی داشتم .گيريم که اين ها را با شوق ِ رویِ ديدنِ دوست ، به هيچ گرفتم . واقعا نمی دانم اگر شوقِ ديدار نبود ، چه طور می توانستم بویِ سيگارِ کمک راننده ها ، سر و صدایِ بچه ها ، سر و صدایِ ترک ها و... را تحمل کنم .
برای ِ آمدن به تهران هم از سير و سفر بليط گرفتم . جایِ هيچ کس آن جا خالی نبود! کمک راننده مردِ معتادِ بد اخلاقی بود که بویِ گندِ سيگارِ ارازان قيمتش اتوبوس را پر کرده بود . اين يکی اتوبوس مسافرانِ بيش تری داشت. صندلی هایِ خالیِ باقی مانده هم در همدان پر شدند و کم تر از اتوبوسِ شيراز-کرمانشاه توقف داشتيم. در ميانه یِ راه جايی برایِ استراحت توقف کرد که به گمانم بايد آخرِ دنيا که نه ، آخرِ دوزخ بوده باشد . بویِ تعفنِ تندی فضا را آکنده بود...و بهتر است بيش تر توضيح ندهم!
پايان.
محمد فلاح نيا
23/4/1388
.jpg)
.jpg)


.jpg)

.jpg)
.jpg)

