جمعه ۱۱ دسامبر ۲۰۰۹

سفر كرمانشاه - تابستانِ 88 ( قسمتِ هفتم )



باور کنيد که بر اساس ِ احساساتم نمی گويم ، اما کاش همه یِ ايرانيان کرمانشاهی بودند . اگر کسی می خواهد معنایِ واقعیِ مهمان نوازی و انسان دوستی را بداند ، حتما بايد سری به کرمانشاه بزند.


الان تهران هستم . ديشب از کرمانشاه حرکت کردم . ديروز به سختی توانستم خداحافظی کنم .کاوه نازنين تا پای ِ اتوبوس آمد . برايم آب معدنی خريد و با همان نگاه ِ گرم و صميمی بدرقه ام کرد.


قبل از آمدن ، در خانه دلگير بودم از جدايی . مادر آخرين شام را هم با سليقه تدارک ديده بود . غذا از گلويم به سختی پايين می رفت .گريستم . دستِ مادر را بوسيدم و به خاطرِ محبت هایِ بی دريغش از او تشکر کردم . اما تشکرِ من ذره ای از آن همه محبت را هم جبران نمی کند.


در مسيرِ خانه تا ترمينال ، هر ثانيه که می گذشت و به ترمينال نزديک تر می شديم ، انگار تکه ای از جگرم را به آتش می کشيدند .


----------------------------------------


سرويس های ِ اتوبوسی که من در اين سفر استفاده کردم ، اصلا خوب نبودند . آمدن از شيراز از شرکتِ گيتی پيما بليط گرفتم که 4-5 تا راننده و شوفرِ معتاد داشت که هر ثانيه به ثانيه هم برای ِ اين که اتوبوس پر شود ، مثلِ اتوبوسِ درون شهری،در بين راه ترمز می کردند.مسافران هم واقعا رعايت نمی کردند.پشت سرم دو زن و دو مردِ ترک بودند که بلند بلند حرف می زدند و مدام صلوات و دعا می خواندند . تا وقتی که خوابشان برد ، شکنجه يِ ِمضاعفی داشتم .گيريم که اين ها را با شوق ِ رویِ ديدنِ دوست ، به هيچ گرفتم . واقعا نمی دانم اگر شوقِ ديدار نبود ، چه طور می توانستم بویِ سيگارِ کمک راننده ها ، سر و صدایِ بچه ها ، سر و صدایِ ترک ها و... را تحمل کنم .


برای ِ آمدن به تهران هم از سير و سفر بليط گرفتم . جایِ هيچ کس آن جا خالی نبود! کمک راننده مردِ معتادِ بد اخلاقی بود که بویِ گندِ سيگارِ ارازان قيمتش اتوبوس را پر کرده بود . اين يکی اتوبوس مسافرانِ بيش تری داشت. صندلی هایِ خالیِ باقی مانده هم در همدان پر شدند و کم تر از اتوبوسِ شيراز-کرمانشاه توقف داشتيم. در ميانه یِ راه جايی برایِ استراحت توقف کرد که به گمانم بايد آخرِ دنيا که نه ، آخرِ دوزخ بوده باشد . بویِ تعفنِ تندی فضا را آکنده بود...و بهتر است بيش تر توضيح ندهم!



پايان.



محمد فلاح نيا


23/4/1388

سفر كرمانشاه - تابستانِ 88 ( قسمتِ ششم )










امروز روز ِ آخر ِ اقامتم در کرمانشاه است . صبح دلم نمی خواست بيدار شوم . ثانيه به ثانيه یِ اين ساعت هايی که تا غروب مانده،برايم زهرِ افعی است . اگر اين همه محبت و شکر خنده هایِ ميزبان نبود ، نمی دانم الان چه حالی داشتم.




حوالی ِ 11 صبح رفتيم از يکی از آثارِ تاريخیِ کرمانشاه ، به نامِ "تکيه معاون الملک" ديدن کرديم . بنايی متعلق به دوره یِ قاجاريه با کاشی کاری هايی با سبک هايی مختلف و شلوغ... البته اين شلوغی ها و عدمِ نزديکیِ سبک ها، اصلا تویِ ذوق نمی زد . در بدو ِ ورود ، ابتدا کمی گيج شدم ، اما بعد کم کم به آن جا خو گرفتم.




اين بنا را به نامِ سازنده و وقف کننده اش نام گذاری کرده اند . آرامگاهِ خودِ "معاون المک" هم در همين بنا قرار دارد. از درِ وردی که وارد می شويم يک حياطِ کوچک قرار دارد که ما را به تکيه یِ اول می رساند . پشتِ سرِ اين تکيه حياطِ ديگری قرار دارد که از اولی بزرگ تر است و دور تا دورِ آن را تابلو هایِ کاشی پوشانده است . در سمتِ راستِ حياط هم يک عمارتِ بزرگ قرار دارد که تبديل به موزه شده است.يکی از موزه ها ، موزه یِ لباس و زيور آلات کردی است که من هر چه چشم دواندم ، زيور آلاتی آن جا نديدم .کاوه گفت که لباس ها هم خيلی با واقعيت نزديک نيستند .




علاوه بر کاشی کاری هايی با طرحِ گل و مرغ و کاشی کاری هایِ مرسوم، ديگر تزئيناتِ بنا ، تابلو کاشی هايی بود از داستان هایِ کربلا ، داستان هایِ پيامبران ، جنگ ها و فتوحاتِ اسلام و تک صورت هايی از پادشاهان و پهلوانانِ افسانه ایِ شاهنامه ، شاهانِ قاجار و صفويه ، روحانيونِ مشهور و غيرِ مشهور و...




در بخشی از بنا حتی طرح هايی از هديه آورندگانی که بر پلکانِ کاخِ آپادانای تخت جمشيد حجاری شده اند ، نقاشی شده بود . اين بنا به نظرِ من موزه يِِ جالبی از نقاشی رویِ کاشی دورانِ قاجار است.




در بخشی از اين نقاشی ها تلاش شده بود تا فرشته هايی را که در تاق بستان در بالایِ طاق ها حجاری شده اند را باز نمايی کنند.




از همه یِ اين فرشته ها جالب تر دو فرشته بودند که بالایِ سر درِ ورودی عمارت تصوير شده بودند . فرشته هايی با سينه هایِ برهنه ، خلخال به پا و انگشتر و ساعت به دست! اين فرشته ها که بيشتر به يک شوخی شبيه بودند تا به يک اثرِ مذهبی ، پرچم هايی در دست داشتند که رویِ آن ها نوشته شده بود :يا حسين!




در کل لباس هایِ کردی ساده تر از لباس هایِ ديگر اقوام است . رنگ ها هم بيش تر به سادگی و تيرگی گرايش دارند.




حالا خانه هستيم.کاوه آن طرف تر دراز کشيده استراحت می کند . خسته شد امروز در اين گرمایِ بی رحمِ بيرون.




دلم نمی خواهد از الان به فکرِ دقيقه هایِ آخر باشم . شايد هم خودم را فريب می دهم که نمی خواهم به آن فکر کنم . آخر مگر می شود . يک لحظه وحشتِ گفتنِ خداحافظ از ذهنم پاک نمی شود.







اين بمان تا بعد.




محمد فلاح نيا




22/4/1388




Time:3:34pm




سفر كرمانشاه - تابستان 88 ( قسمتِ پنجم )



عصر با کاوه رفتيم بيرون ،کمی پاساژ گردی کرديم . اما چيزِ خاصی چشمم را نگرفت . مجتمعِ تجاری ارگ که بزرگ ترين مجتمع ِ تجاریِ کرمانشاه است را قبلا ديده بودم ، امروز به پاساژِ ديگری به نامِ "پرديس1" رفتيم . پاساژ ِ نو ساز و جمع و جوری بود.


مدتی است خبرِ کشته شدنِ يک جوانِ 19 ساله (سهرابِ اعرابي) در جريانِ مبارازاتِ اخيرِ مردم ، روح و قلبِ خيلی هامان را درگير کرده است . پسری که می توانست حالا در کنارِ خانواده اش باشد ، اما...


عصر يک ويديو از سنگسارِ دختری در عراق را ديدم که شايد وحشتناک ترين چيزی بود که در عمرم ديده ام . از انسان بودنِ خودم حالم به هم خورد.


نهار باز هم مادر زحمت کشيده بود و لوبيا پلو با گوشتِ لذيذی تهيه کرده بود . شام هم در طاقِ بستان دنده کباب خورديم که واقعا خوشمزه بود.


در راه ِ برگشت ، قسمتی از راه را تا خانه ، پياده آمديم .گپ زديم و از آرزویِ دورِ سفرِ لبنان سخن گفتيم.



اين بمان تا بعد.



محمد فلاح نيا


21/8/88


Time: 11:18pm


(عكس : دنده كباب)

سفر كرمانشاه - تابستان 88 (قسمتِ چهارم )






صبح ِ گَسی بود امروز...من گَس بودم.



اما ميزبان اين قدر خوب و صميمی است که يخ های ِ روح و روان ِ من که خوب است ، يخ هایِ قطب هم از گرمی اش آب می شوند.



از آن جا که هر دو خسته بوديم و دير بيدار شديم ، صبحانه یِ مختصری خورديم که بتوانيم راحت نهار بخوريم.



مادر مثل ِ هميشه سنگ ِ تمام گذاشته بود . باقالی پلو با گوشت به همراهِ ِگردو وکشمش ، با ته ديگِ سيب زمينی...به مادر گفتم ، وقتی که برگردم ، دو سه کيلويی چاق شده ام.



بعد از نهار به دنيایِ مجازی گريزی زديم... نمره یِ درسِ فولاد2 را در سايت دانشگاه ديدم ،که اصلا دوست ندارم در موردش صحبت کنم!



عصر برایِ خريدِ بليطِ تهران بيرون رفتيم . يکی از دوستانِ کاوه هم به ما پيوست . برایِ دوشنبه شب بليط گرفتم . از کاوه خواسته بودم که در صورتِ امکان و تمايل با من به تهران بيايد .



بليط را که خريدم در دلم آشوب شد... می دانستم که ديگر به اين زودی ها نمی توانيم با هم باشيم ...



برایِ ديدارِ آثار تاريخی ، رفتيم طاقِ بستان . نقش برجسته هایِ زيبایِ دوره یِ ساسانی را ديديم . نمونه هايی کامل وقابلِ بحث ، از هنرِ حجاری ِ ساسانی... سه تا سی دیِ تصويری از آثار باستانیِ کرمانشاه خريدم که اميد وارم مجموعه یِ خوبی باشد.



برایِ شام چون دوست ِکاوه گياه خوار بود، ترجيح داديم که خوردنِ دنده کبابِ طاق بستان را به فرصتی ديگر موکول کنيم.به فَست فودِ زاگرس رفتيم که در کرمانشاه غذايش معروف است . فکر کنم که همه می دانند شيراز در مقايسه با ديگر شهر هایِ ايران(به جز تهران)شهرِ اولِ فست فود هایِ ايران است! نکته یِ جالبی که نظرم را جلب کرد، اين بود که با وجودِ اين که شبِ تعطيل نبود ، اما همه یِ ميز هایِ آن جا پر بود و مدام مشتری می آمد و می رفت.



ساعت حدودِ 11 بود که با تعطيلیِ آن جا ما هم برایِ برگشت به خانه به راه زديم . برایِ راهت تر هضم شدنِ غذا ، قسمتی از راه را پياده رفتيم و بعد تا خانه تاکسی گرفتيم.



در کلِ روزهايی که اين جا بودم ،کاوه حتی اجازه نداد که يک بار هزينه تاکسی را حساب کنم . ريز ترين و درشت ترين خرج ها را خودش انجام می دهد . من اصرار کردم ، اما آدمی به سرسختیِ او نديده ام.



اين بمان تا بعد.



محمد فلاح نيا



21/4/88



Time:00:56am



(عكس ها : طاق بستان)

سفر كرمانشاه - تابستان 88 ( قسمتِ سوم )










ديروز با کاوه نازنين ساعت ِ10 صبح بيدار شديم ،صبحانه خورديم و برایِ ديدنِ طبيعتِ زيبایِ کوهِ ِدالاهو به راه افتاديم . ترمينال برايِ"سرپل ذهاب"ماشين گرفتيم . در جاده ، آخرين محلی که در عملياتِ فروغِ جاويدان توسطِ مجاهدين تصرف شده بود را هم ديديم . آن جا را با نامِ يادمانِ عملياتِ مرصاد نام گذاری کرده اند.




حدودا 20 کيلومتر مانده به "سر پل ذهاب" ، پياده شديم و ماشين گرفتيم برایِ رفتن به روستایِ "بانمزاران".




دوستِ کاوه ، حيدر، در بانمزاران از ما استقبال کرد و ما را به خانه برد . بعد از گفت و گپی پيرامونِ مسايلِ روز ، نهار خورديم .نهار خورشتِ سبزی تدارک ديده بودند . بعد از نهار هم به راه زديم تا به تفرج گاهی برويم که آن را "ريژاو" می نامند . ريژاو منطقه ای بود با رودخانه ای پرآب و درخت هایِ تنومندِ گردو و انجير وعطرِ ريحان...




چون روزِِ تعطيل بود ، مردمِ بسياری برایِ تفريح به آن جا آمده بودند . بعضی جا ها بند درست کرده بودند و در آبِ زلال و سردِ رودخانه شنا می کردند.




ما هم تنی به آب زديم . اما آن قدر آب سرد بود که نتوانستيم زياد بمانيم . بعضی جا ها حوضچه هایِ پروشِ ماهیِ قزل آلا درست کرده بودند که باعثِ تخريبِ جدیِ محيط شده بود.




در انتهایِ مسيرمان از يکی از چشمه هایِ جوشانِ رودخانه آب نوشيديم و راهِ بازگشت گرفتيم.




حيدر شاهتوت خريد .کاوه نازنين که خيلی شاهتوت دوست دارد با شورِ عجيبی شاهتوت می خورد.




برگشتن بعد از خوردنِ چای و رفعِ خستگی در خانه یِ حيدر ، دوباره به جاده زديم و به طرفِ کرمانشاه راه افتاديم.




دوش گرفتم ، خستگیِ سفر کاسته شد.




مادر شام درست کرده بودند .کتلت و دلمه یِ فلفل سبز. خيلی خوشمزه بود.




بعد از شام با کاوه فيلم ديديم و تا پاسی از شب گذشته ، پيرامون ِ مسائل ِ مختلفِ گپ زديم.




کاوه برایِ رفتن به "بانمزاران" خيلی زحمت کشيد و خسته شد . نمی دانم چه طور بايد محبت هایِ بی دريغش را پاس بدارم .




محمد فلاح نيا




20/4/88


(عكس ها از بالا به ترتِب : كاوه (راست) حيدر (چپ) - من بعد از آبتني با لباس! - من و يك كردِ رهگذر )