درود
ديشب بعد از نوشتن، با حميد رفتيم سي و سه پل ... هتل ما نزديک سي و سه پل است. آب، آبشار، دريا و به ويژه رودخانه هاي آرام و بزرگ، هميشه براي من آرامش بخش است... فکر کردم اگر با کسي که به او عشق مي ورزيدم و او هم مرا دوست داشت و واقعاً دوست داشت، همراه بودم، چقدر به ما خوش مي گذشت!
ديروز عصر (عصر شب) حدود 30: 7 به اصفهان رسيديم. مهسا فروغي شاعر و دانشجوي معماري اصفهان است. آمد پيش ما و با هم رفتيم هتل بگيريم . بعد از پيدا کردن هتل هم رفتيم شام خورديم.
کلاً فرهنگ مردم خيلي با آن همه چيزي که ما انتظار داريم، فرق مي کند. تاکسي ها اگر بفهمند غريبه اي (که حتماً مي فهمند از روي لهجه!) بلافاصله مي خواهند سرت کلاه بگذارند. مسير 450 توماني را 2000 تومان مي گيرند!
مغازه دارها هم دست کمي ندارند! بعضي برخورها هم کلاً زننده و برخورنده است! خلاصه صميمي و گرم، به هيچ وجه نيستند... البته شايد اگر دوست اصفهاني داشتيم، جور ديگري قضات مي کردم . اما به عنوان غريبه ...
امروز صبحانه را در هتل خورديم . قرار بود مهسا بيايد و با هم برويم آثار تاريخي را ببينيم. مهسا خبر داد که بهزاد و طاهره هم اصفهانند. رفتيم بچه ها را ببينيم. خيلي خوشحال شدم از ديدنشان، اما وقت زيادي صرف شد. بهراد تصميم داشت به ياسوج برود و ما تا ترمينال رسانديمشان. بعد از جداشدن از بهزاد و طاهره (حدوداً 11 صبح!) به طرف جلفا رفتيم. کليساي وانک را وقت کرديم ببينيم. نقاشي هاي کليساي وانک حقيقتاً زيبا و قابل بحث بودند.تلفيق عجيبي از نقاشي به سبک غربي و نقاشي و هنر ايراني.رنگ هاي زنده ي هنر غربي در کنار رنگ هاي پخته ي ايراني.
عکس برداري ممنوع بود... تابلويي از مريم و مسيح در موزه بود که متعلق به قرن 17 ميلادي بود و مريم و مسيح را کاملاً ايراني کشيده بودند. کاملاً ايراني! مريم لباس ايراني چين دار، ابروهاي پيوسته و پوست سبزه و چشم و ابروي کاملاً ايراني داشت. مسيح هم کودکي کاملاً ايراني بود. ابروهاي پيوسته، پوست سبزه و چهره اي ايراني داشت... اما خب آن جا هم همان برخوردهاي نامهربانانه يِ سرد رواج داشت!!!
ظهر ناهار را در يک غذاخوري سنتي خورديم. غذاي بدي نبود. به ويژه سالاد خيلي خوشمزه اي داشت!
بعد از ناهار مهسا را به خانه رسانديم و خودمان آمديم هتل و استراحت کرديم. ساعت حدود 6 بيدار شديم و بعد دوباره رفتيم دنبال مهسا و به ميدان نقش جهان رفتيم. کاخ چهل ستون تعطيل بود. ساعت 55: 5 تعطيل مي کنند! مسجد شيخ لطف الله تعطيل بود ! عالي قاپو تعطيل بود! و خلاصه دردسرتان ندهم توانستيم مسجد شاه را ببينيم و بازار و بازار قيصريه را ... غير از مواقعي که بايد با مغازه دار ها سروکله مي زديم، همه چيز خوب بود. براي شام، دوباره به جلفا رفتيم... شبِ جلفا زيباست. در يک غذا خوري خيلي خوب شام خورديم. اسمش Arabo است. کافي شاپ و غذافروشي ... پيتزاهاي خيلي خوشمزه اي داشت.
بعد هم به يک مغازه رفتيم و کمي خريد کرديم. گردنبند و عروسک شني. فروشنده يِ مغازه دو تا خانم بودند که تقريباً تنها فروشنده هاي مهربان اصفهان بودند که ما ديديم! با حوصله ، خوش برخورد واحترام نگه دار! و البته گران فروش!
بعد از خريد دوباره مهسا را به خانه رسانديم و آمديم هتل و ماشين را در پارکينگ گذاشتيم و با حميد رفتيم روي سي و سه پل قدم زديم ... زيبا ، آرام و دوست داشتني بود ...
الآن هم در هتل هستيم ...
فعلاً اين بمان تا بعد ...
محمد فلاح نيا
15/6/86
Time: 00: 30am

0 نظرات:
ارسال يک نظر