درود
کسي نمي داند سفر دقيقاً از کجا شروع مي شود و به کجا مي انجامد. شايد در شهر خودم باشم، اما در سفر باشم و يا دور باشم و اصلاً ندانم که در سفرم! نفهمم که سفر چيست؟
ديروز صبح ساعت حدود 30: 10 الي 11 بيدار شديم. حميد دل خور بود. ساعت را 30: 7 کوک کرده بود. ساعت دوبار زنگ زد. من خاموش کردم. قهر کرده بود.
مي خواست بدون من برگردد. خيلي عصباني شدم. دلم نمي خواست هيچ وقتِ هيچ وقت هيچ وقت کلمه اي با او حرف بزنم. شب شهرضا مانديم. براي اولين بار در چادر خوابيديم. صبح که بيدار شديم دوباره حرکت کرديم به سمت شيراز ...
شهرضا کمي صنايع دستي خريدم. کاسه و قوري لعابدار و سوتک هاي گِلي! به خانه برگشتم.
رنج سفر اندکي از اندوه کم شد! اما دريغ که اين سفر هم مرحمي نبود بر دردهايم. مرحم نبود که هيچ، دردي به دردهايم افزود. خيلي عقبم! از همه چيز! ادبيات، فلسفه و همه چيز...
الان در تختم لم داده ام و فردا روز عاديِ مسخره يِ ديگري است! نمي دانم از که و از چه بنويسم وقتي که حرف هايي هست که هرگز به وصف نمي آيند.
پوريا و مريم عقد کرده اند. تهران خانه گرفته اند. خط تلفنم هنور قطع است. پوريا فردا شيراز را ترک مي کند و من تنهاتر مي شوم...
محمد فلاح نيا
24/6/86
Time : 00: 30am

0 نظرات:
ارسال يک نظر