.jpg)
.jpg)

امروز روز ِ آخر ِ اقامتم در کرمانشاه است . صبح دلم نمی خواست بيدار شوم . ثانيه به ثانيه یِ اين ساعت هايی که تا غروب مانده،برايم زهرِ افعی است . اگر اين همه محبت و شکر خنده هایِ ميزبان نبود ، نمی دانم الان چه حالی داشتم.
حوالی ِ 11 صبح رفتيم از يکی از آثارِ تاريخیِ کرمانشاه ، به نامِ "تکيه معاون الملک" ديدن کرديم . بنايی متعلق به دوره یِ قاجاريه با کاشی کاری هايی با سبک هايی مختلف و شلوغ... البته اين شلوغی ها و عدمِ نزديکیِ سبک ها، اصلا تویِ ذوق نمی زد . در بدو ِ ورود ، ابتدا کمی گيج شدم ، اما بعد کم کم به آن جا خو گرفتم.
اين بنا را به نامِ سازنده و وقف کننده اش نام گذاری کرده اند . آرامگاهِ خودِ "معاون المک" هم در همين بنا قرار دارد. از درِ وردی که وارد می شويم يک حياطِ کوچک قرار دارد که ما را به تکيه یِ اول می رساند . پشتِ سرِ اين تکيه حياطِ ديگری قرار دارد که از اولی بزرگ تر است و دور تا دورِ آن را تابلو هایِ کاشی پوشانده است . در سمتِ راستِ حياط هم يک عمارتِ بزرگ قرار دارد که تبديل به موزه شده است.يکی از موزه ها ، موزه یِ لباس و زيور آلات کردی است که من هر چه چشم دواندم ، زيور آلاتی آن جا نديدم .کاوه گفت که لباس ها هم خيلی با واقعيت نزديک نيستند .
علاوه بر کاشی کاری هايی با طرحِ گل و مرغ و کاشی کاری هایِ مرسوم، ديگر تزئيناتِ بنا ، تابلو کاشی هايی بود از داستان هایِ کربلا ، داستان هایِ پيامبران ، جنگ ها و فتوحاتِ اسلام و تک صورت هايی از پادشاهان و پهلوانانِ افسانه ایِ شاهنامه ، شاهانِ قاجار و صفويه ، روحانيونِ مشهور و غيرِ مشهور و...
در بخشی از بنا حتی طرح هايی از هديه آورندگانی که بر پلکانِ کاخِ آپادانای تخت جمشيد حجاری شده اند ، نقاشی شده بود . اين بنا به نظرِ من موزه يِِ جالبی از نقاشی رویِ کاشی دورانِ قاجار است.
در بخشی از اين نقاشی ها تلاش شده بود تا فرشته هايی را که در تاق بستان در بالایِ طاق ها حجاری شده اند را باز نمايی کنند.
از همه یِ اين فرشته ها جالب تر دو فرشته بودند که بالایِ سر درِ ورودی عمارت تصوير شده بودند . فرشته هايی با سينه هایِ برهنه ، خلخال به پا و انگشتر و ساعت به دست! اين فرشته ها که بيشتر به يک شوخی شبيه بودند تا به يک اثرِ مذهبی ، پرچم هايی در دست داشتند که رویِ آن ها نوشته شده بود :يا حسين!
در کل لباس هایِ کردی ساده تر از لباس هایِ ديگر اقوام است . رنگ ها هم بيش تر به سادگی و تيرگی گرايش دارند.
حالا خانه هستيم.کاوه آن طرف تر دراز کشيده استراحت می کند . خسته شد امروز در اين گرمایِ بی رحمِ بيرون.
دلم نمی خواهد از الان به فکرِ دقيقه هایِ آخر باشم . شايد هم خودم را فريب می دهم که نمی خواهم به آن فکر کنم . آخر مگر می شود . يک لحظه وحشتِ گفتنِ خداحافظ از ذهنم پاک نمی شود.
اين بمان تا بعد.
محمد فلاح نيا
22/4/1388
Time:3:34pm

0 نظرات:
ارسال يک نظر